لعبت دست اين و آنيم؛
وز نوش ِ يک لب، در گير و دار هزاران هوس خوانده و ناخوانده،
آي با توام خدا..........!
اين هزاران فرشته ات آيا مي دانند ما نيز در دلمان روزی فرشته اي بوديم؟
آي شاهد بازِ مطلق ِ ديرين،
ترسم را تو به چيزي مي گيري آيا؟
مي داني آيا
ما نيز همسري در کورسوي ذهن ِ به دريغا رفته مان مي پروريم؟
چه بگويم؟!
تو خود خوب مي داني،
آي..........!
آي..........!
خدا....!
با توام!
بي نظير ِ بي رحم،
گوئيا نمي بينيدم
که چه در گيرِ
بي پناهيه، بي خويشيهاي ِ خويشم
در اين شبهاي آلوده
لبهایم را سياه و چشمانم را قرمز مي کنم،
تا ورطه حس و هوس مي روم،
مي خرامم در پيچ و خم ِ دالانهاي تار و بي بار،
آي خدا!
آي!
شعرهاي دنيا را در کدامين مدخل ذهنم بگنجانم؟
تا زماني که نمي توانم بيتي از زندگاني ام را حفظ داشته باشم؟
تو!
توي ِخدا!
توي ِ بي رحم ِ بي انتها!
ما را چه مي کني در این دوزخ ِ شعر وارِ قرآنت؟!
گناهمان آن است که بايد شاهد ِ لب ِ جويهاي ِ بهشتت مي شديم و
رقاصۀ پسمانده هاي هوس آدميانيم
ما را در آغوش خويش مي فشارند اما،
تا لحظۀ اوج ِ هوس،
تا لحظۀ ويرانيه حس و هوس ِ دنياي درونشان.
آي خدا!
آي؟!
بر تو ببخشايم يا نه؟؟؟!!!
اين همه نالۀ به درون سرازيرِ خويش را؟
<بهروز>