آخرین آرزو!



او چیزی بیش از جنس یک گونی

برایش جذابیت ندارد!


چشمهایم را بستم و خوابیدم؛


به آنها گفت که چه می خواهد

نوازش ِ کشیده ها جاری شد.

آنها خندیدند.


چشمهایم را بستم و خوابیدم،


آنچه می خواهد با خود تکرار می کرد،

او یک گونی می خواهد،

با طرحی از رنگین کمان

با تار و پودی ابریشمین؛

این آخرین خواسته یک اعدامی

بر بلندایی به ارتفاع چهار طبقه است!


هومن<<بهروز>>

دستور زبان جدید!



این روزها تمام رهگذران کوچه
در بالا خانه های متروک خود
با رویایی فاتحانه
به انزال جنسی ای بی پایان می رسند!

چه کسی می داند پشت این نقاب،
فاعل کدامین فعلی درخشان،
چهرش را مستور کرده است؟

فاعل... فاعل... فاعل... !
عیار تشخص این مرد نقاب دار،
هر دم از در و دیوار و دریچه و کوچه ها میبارد؛

این تاج را قرنهاست که بر سرش گذارده اند،
از همان روز که آدم آمد، از همان روز که هابیل رفت،

اکنون من، بی پناه و بی دفاع،
با آغوشی پر از واژه های شفاف و مفعول
به جنگ این فاعل تاجدار آمده ام!

هومن<<بهروز>>

بی نام





مَرد  مُرده!

نمی دانی چرا کسی دفنش نمی کند.....؟

او قابهای عکس و پیاله شرابش را

شکست و مُرد.

کاش غریبگانی که از مُردۀ مرد، کتک خورده بودند،

می توانستند نمازی بر جسدِ بی وزنش بخوانند؛

حتی بهترین همسایه اش، روان متعفن شدۀ مَرد را در هوا فوت کرد و

روزنه ها را چفت و بست زد و رفت!

اما مَرد مُرده، چرا به خاکش نمی سپارند؟

. . . . . . . . . .

گویا همه بی خبرند،

بی خویشی ای بی انتها

 بپیرامون مرد و یارانش را گرفته

بیا جسدش را ایستاده نگاه داریم

تنها من و تو می دانیم که این مَرد مُرده!

هومن<<بهروز>>

دریچه و در و دروازه را مسدود کنید

 

با شنیدن سلامی دیگر چه می توانم کرد؟

فنجانهای قهوه گرد گرفته ء ایام

در گنجه ها بمانند!

که دیگر کس را به این تلخی یه سُکر آور

میهمان نمیکنم.

با لبخندی دیگر چه می توان کرد؟

وای ِ بر شما!...با بوسه ای دیگر؟!!!!!

ای جانانه پریهای کوچک دل...!

بگذارید در همین کلبهء بسی بیش از خویشم مهجور، بمانم

که نه سلامی می خواهم

نه بر دل این غریبگان کلامی می نشانم

تمام دریچه ها را بسته؛

دروازه های دل را

با پرهای قوی سفیدی که در دریاچهء مسکوت مرد،

از چشم همه پوشانده ام.

آری ساغر بر ساغر خود می زنم و

به امید بهروزی

دریچه و در و دروازه را مسدود می کنم!

هومن<<بهروز>>

هفت سینی خالی از سیب

 

دردِ دلهای قدیمی را

دلبرهای جدید و مارک دار دوا نمی کنند.

----------

یادم می آید که روز و شب،

به دنبال یک سیب سرخ و دماغ نواز

تا کجاها که نرفتم و

چها که از این شهر بی اعتبار

ندیدم و نشنیدم؛

---------

سیب سرخ من؟

آی سیب سرخ من.......؟

کجایی قربانت روم؟!

نه....، نبود که نبود!

تا آخر، روزی در افق دیار کذب و ریا

در میان پلهای سیمانی

لا به لای این اجرام انسان نما

سیب سرخی پیدا کردم،

چه بوها که از پیکرش به مشام نکشیدم

در پی  یافتن ظرف لعابی و آبی رنگش

بازار دل را چه صبورانه کاویدم.

---------

سیب سرخ من؟

آی سیب سرخ من.....؟

چرا بوی مطبوعت رو به زوال است قربانت روم ؟!

این همه با سرنوشتمان مستیز

یادت بیاورم؟

یادت بیاورم چها می خواستیم؟

من هورش می خواستم و تو آرشاویز....

--------

سیب سرخ من پلاسید!

باغبانی گفت:

همه سیبهای سرخ این روزگار را

با کودهای شیمیایی بار می آورند!

باغبانی دیگر گفت:

چه می خواهی از دوران؟!

سیب؟

نه جانم سیبی نمانده!

اینها که می بینی،

سیب نیستند، گوی آسیب اند!!!

 

چهار ماه !

 

هر چه می گذرد لبخند این صورتک،

پهن تر می شود

هر چه می گذرد این لبخند پهن

غمین تر می شود

چهار ماه.....،

چهار روز گرم و جنوبی

چهار خط دست نوشته

چهار برگ شبدر از هم جدا

چم چاره ای بی پایان !

هر چه می گذرد این لبخند پهن و مومن،

کافرتر می شود.

کافر مومن

 

یک شب تار و

تاری که در آن بزنند،

مرا کافرانه با خود

تا پوسیده ترین پله های هر محرابی

می برد؛

آری من کافر مومنی هستم !

که هر لحظه ام را به خنده وامیگذارم

و جوهر شناسنامه ام را

هر روز

لبخند زنان نگاه می کنم

عقیم و زایا

در برابر نسیم های پر بار و

تنفیرهای کشنده

دم از هیچ نمی زنم که

نه دشمنی مانده ، نه دوستی

نه شکایتی باقیست نه حکایتی

فقط بگذار ......

خدایا ! فقط بگذار

تا همه به آن نقش کهنه ء جوهری دلخوش باشند !

من نیز خواهم خندید تا گریه نکنم.

<<بهروز>>

تولدت مبارک

 

آواز شب،

پر ازالحان سترون شدهء سرودی است که

چینی رنگارنگ بنفشه ها،

در تنگترین نفسهای پاییزیشان

در گوشها می خوانند؛

آی آذر زیبا . . .

که قدمهای دُ ژَم سرما

بر سر و قامت چنارهای باغت

خدشه می زند،

باز هم به نیمه رسیدی.

واین اولین آذر سرد و بی شعله ای است

که در آن شمعی برای تولد او نمی افروزم؛

خیابانهای بی ارتعاش

پاهای جستجوگرم را لمس نمی کنند،

و هدیه ای در کار نیست.

 

به گلهای روز رستاخیز بگویید

که شاید من و او در گاه ِ شکفتنشان

دیده ای روشن کنیم

و لبخند زنان و کارنامه به دست،

به یکدیگر بگوییم:

-- دوست عزیز!

-- یادش به خیر!

-- زندگی چه سخت بود !

و با چشمانی پر از افسوس دوستت دارمی بگوییم و

در آخرت خویش فرو برویم.

<<بهروز آذر۸۸>>

asl  pl    BYE  !!!!!!

پسری را که برای پادشاهی می پرورانند

هیچ پیدا نیست ،

فردا روز،

تاجش از کاغذ باشد یا خراج معادن سنگ.

هیچ پیدا نیست ،

ما شاهزادگان ِ

                    غمین ِ

                               سرزمین ِ

                                             بیرق ِ هفت رنگ ،

خیل عظیم دلداگان ِ اشرافی مان،

در خفای کدامین کوه سترگ و ستمگر

دور ماندند از مراسم تاجگذاریمان !

و هر یک از ما

تاج داده و مخلوع ،

در لا به لای ِ پیادگان و سواران ِ خیابان ،

چشمانمان را می درانیم

تا مگر کمی نگاه نوازش بر ما بنشیند.

آه ای شاهزادگان ِ زیبا سیرت ِ صورت قشنگ !

که بر پهنه ء امواج نوری و پر از نیرنگ

شب و روز ،

بر زیر سُم ستورانتان ،

نغمهء پرسش و پاسخ ِ

                              قد و قامت و

                                               هزاران قواره ء دیگر را سر می دهید ،

بیایید بس کنید

بیایید بس کنید

که برای حکمرانی بر قلعه رنگین کمان ،

نه شاهپوری مانده نه شاهواری خدنگ.

ما را چه به تاجهای ِ پر جواهر زیبا ؟!

تنها اگر کمی،

کمی عاشق باشیم،  می توانیم تا ابد قهقهه بزنیم.

کاش می شد بگریزم!

کاش می شد بگریزم از این اطاق ِ ریا و درد ِ نا ساز و آهنگ !

<< بهروز>> شهریور 1388

<<آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ایمان است>> فروغ فرخزاد

 

خاطرات خوب نیمه کاره ،

تلمبار روزهای

باد کردهء  بد کاره .

چهره های پر نقوش امیران بی مدال !

در امتداد شبهای بی ستاره

بلوغی بی بضاعت و مهجور ،

که قدم به قدم تو را به محراب تلخ حقایق کشانده است ،

های ...

های...

بی الفت من!

این است تحفه تو از این همه

تاریکی ِ مستبد و بیچاره .

و اکنون ترمه و اطلس و لاله آبی و انگاره ،

و کشاله های شبهای ِ

ستاره های شیشه ای و مارکهای همه کاره ،

این ستاک خشکیده رو مرهم نیست .

گویی تکثیر خدا از روی ِ زیبا و کرشمهء گلهای ارغوان و پروانه ،

به پایان رسیده است.

بشارت دهنده تو

تنها خودت هستی ؛

کجایی ای تقوای ِ ناب و ستایشگر و پر شراره ؟؟

<<بهروز شهریور 88>>