پسری را که برای پادشاهی می پرورانند
هیچ پیدا نیست ،
فردا روز،
تاجش از کاغذ باشد یا خراج معادن سنگ.
هیچ پیدا نیست ،
ما شاهزادگان ِ
غمین ِ
سرزمین ِ
بیرق ِ هفت رنگ ،
خیل عظیم دلداگان ِ اشرافی مان،
در خفای کدامین کوه سترگ و ستمگر
دور ماندند از مراسم تاجگذاریمان !
و هر یک از ما
تاج داده و مخلوع ،
در لا به لای ِ پیادگان و سواران ِ خیابان ،
چشمانمان را می درانیم
تا مگر کمی نگاه نوازش بر ما بنشیند.
آه ای شاهزادگان ِ زیبا سیرت ِ صورت قشنگ !
که بر پهنه ء امواج نوری و پر از نیرنگ
شب و روز ،
بر زیر سُم ستورانتان ،
نغمهء پرسش و پاسخ ِ
قد و قامت و
هزاران قواره ء دیگر را سر می دهید ،
بیایید بس کنید
بیایید بس کنید
که برای حکمرانی بر قلعه رنگین کمان ،
نه شاهپوری مانده نه شاهواری خدنگ.
ما را چه به تاجهای ِ پر جواهر زیبا ؟!
تنها اگر کمی،
کمی عاشق باشیم، می توانیم تا ابد قهقهه بزنیم.
کاش می شد بگریزم!
کاش می شد بگریزم از این اطاق ِ ریا و درد ِ نا ساز و آهنگ !
<< بهروز>> شهریور 1388