آواز شب،

پر ازالحان سترون شدهء سرودی است که

چینی رنگارنگ بنفشه ها،

در تنگترین نفسهای پاییزیشان

در گوشها می خوانند؛

آی آذر زیبا . . .

که قدمهای دُ ژَم سرما

بر سر و قامت چنارهای باغت

خدشه می زند،

باز هم به نیمه رسیدی.

واین اولین آذر سرد و بی شعله ای است

که در آن شمعی برای تولد او نمی افروزم؛

خیابانهای بی ارتعاش

پاهای جستجوگرم را لمس نمی کنند،

و هدیه ای در کار نیست.

 

به گلهای روز رستاخیز بگویید

که شاید من و او در گاه ِ شکفتنشان

دیده ای روشن کنیم

و لبخند زنان و کارنامه به دست،

به یکدیگر بگوییم:

-- دوست عزیز!

-- یادش به خیر!

-- زندگی چه سخت بود !

و با چشمانی پر از افسوس دوستت دارمی بگوییم و

در آخرت خویش فرو برویم.

<<بهروز آذر۸۸>>