خاک عقیم!
نه از شبچراغ هایت بگو
نه از ساکنان خواهش بار دلت
این دیوراهای سرد خانه
تو را،
بهترین همنشینان بزم و سوکت بس !
از آن سوی دیوار بترس
بر بالین این زن زیبا که در نهان جای دلت،
در امتداد زنده به گوریست
به فکر تیماری باش
که تو را،
جز این دیوارها و
این موجود نحیف و عقیم را
جز تو،
کس پناه نیست.
که در آن سوی دیوار
تنها <<زوزه دراز توحش>> است و نفیر و تنفیر.
بیچاره این زن؛
در تالارهای دلت
روز به روز، مرگبارتر
خود را به خاک خاموشی می آراید
و اگر روزی پنج بار
لبانش را سیاه و چشمانش را سرخ کنی،
باز کسی بر تو و او رحمی نخواهد آورد.
آری پسر جان!
چنین است پشت این دیوارها
به آنها نه از شبچراغهای دلت نگو
و نه از بوسه های
مادرانه و خواهرانه و همسرانه
که کسی بر این خاک، بر این خاک غمگین زنانه
جز نگاه شماتت بار و پر بهانه
نخواهد انداخت.
<<بهروز مرداد ۸۸>>
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:45 توسط هومن خانی پور <<بهروز>>