بچه ها می خواهند بپرند،

بیتی از مثنوی ِ هفتاد من ِ زندگی را

از بر کنند و

واگویه کنان و کودکانه،

سپاس ساغرِ زندگانی را

به اوج ِ آشنایی با بلوغ و تخت و بخت برسانند؛

بچه ها می خواهند

از حصار ِ هر چه باید و نباید بپرند،

و شاعر بیت الغزل زندگی خویش شوند

و تو،

چه  گریز پا و مسرور پریدی

در رشحه معنوی  کاشیها،

و سکوت  سنگین ِ بی خویشیها،

آه تو به دور از هر سَبک سری

پریدی

پریدی

و اکنون معلق در میان خارزار تلخ ِ حقایق ِ زندگی

پا در عالم مردانه ای گذاشتی

که صد حیف

صد حیف که کسی کودک درونت،

این همیشه پسر معصوم را در نمیابد!!!

<بهروز اردیبهشت۸۸>