کافر مومن
یک شب تار و
تاری که در آن بزنند،
مرا کافرانه با خود
تا پوسیده ترین پله های هر محرابی
می برد؛
آری من کافر مومنی هستم !
که هر لحظه ام را به خنده وامیگذارم
و جوهر شناسنامه ام را
هر روز
لبخند زنان نگاه می کنم
عقیم و زایا
در برابر نسیم های پر بار و
تنفیرهای کشنده
دم از هیچ نمی زنم که
نه دشمنی مانده ، نه دوستی
نه شکایتی باقیست نه حکایتی
فقط بگذار ......
خدایا ! فقط بگذار
تا همه به آن نقش کهنه ء جوهری دلخوش باشند !
من نیز خواهم خندید تا گریه نکنم.
<<بهروز>>
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 15:39 توسط هومن خانی پور <<بهروز>>