یک شب تار و

تاری که در آن بزنند،

مرا کافرانه با خود

تا پوسیده ترین پله های هر محرابی

می برد؛

آری من کافر مومنی هستم !

که هر لحظه ام را به خنده وامیگذارم

و جوهر شناسنامه ام را

هر روز

لبخند زنان نگاه می کنم

عقیم و زایا

در برابر نسیم های پر بار و

تنفیرهای کشنده

دم از هیچ نمی زنم که

نه دشمنی مانده ، نه دوستی

نه شکایتی باقیست نه حکایتی

فقط بگذار ......

خدایا ! فقط بگذار

تا همه به آن نقش کهنه ء جوهری دلخوش باشند !

من نیز خواهم خندید تا گریه نکنم.

<<بهروز>>