دردِ دلهای قدیمی را

دلبرهای جدید و مارک دار دوا نمی کنند.

----------

یادم می آید که روز و شب،

به دنبال یک سیب سرخ و دماغ نواز

تا کجاها که نرفتم و

چها که از این شهر بی اعتبار

ندیدم و نشنیدم؛

---------

سیب سرخ من؟

آی سیب سرخ من.......؟

کجایی قربانت روم؟!

نه....، نبود که نبود!

تا آخر، روزی در افق دیار کذب و ریا

در میان پلهای سیمانی

لا به لای این اجرام انسان نما

سیب سرخی پیدا کردم،

چه بوها که از پیکرش به مشام نکشیدم

در پی  یافتن ظرف لعابی و آبی رنگش

بازار دل را چه صبورانه کاویدم.

---------

سیب سرخ من؟

آی سیب سرخ من.....؟

چرا بوی مطبوعت رو به زوال است قربانت روم ؟!

این همه با سرنوشتمان مستیز

یادت بیاورم؟

یادت بیاورم چها می خواستیم؟

من هورش می خواستم و تو آرشاویز....

--------

سیب سرخ من پلاسید!

باغبانی گفت:

همه سیبهای سرخ این روزگار را

با کودهای شیمیایی بار می آورند!

باغبانی دیگر گفت:

چه می خواهی از دوران؟!

سیب؟

نه جانم سیبی نمانده!

اینها که می بینی،

سیب نیستند، گوی آسیب اند!!!