دریچه و در و دروازه را مسدود کنید
با شنیدن سلامی دیگر چه می توانم کرد؟
فنجانهای قهوه گرد گرفته ء ایام
در گنجه ها بمانند!
که دیگر کس را به این تلخی یه سُکر آور
میهمان نمیکنم.
با لبخندی دیگر چه می توان کرد؟
وای ِ بر شما!...با بوسه ای دیگر؟!!!!!
ای جانانه پریهای کوچک دل...!
بگذارید در همین کلبهء بسی بیش از خویشم مهجور، بمانم
که نه سلامی می خواهم
نه بر دل این غریبگان کلامی می نشانم
تمام دریچه ها را بسته؛
دروازه های دل را
با پرهای قوی سفیدی که در دریاچهء مسکوت مرد،
از چشم همه پوشانده ام.
آری ساغر بر ساغر خود می زنم و
به امید بهروزی
دریچه و در و دروازه را مسدود می کنم!
هومن<<بهروز>>
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 7:13 توسط هومن خانی پور <<بهروز>>